بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
فرشته کوچولوی ما
30
تاريخ : سه شنبه 16 اسفند 1390 | نویسنده : مامان آرشا

نام : آرشا

تاریخ تولد : 1390/12/07

محل تولد : تهران بیمارستان تهران کلینیک

نام پزشک : دکتر فروغ شادانلو

وزن : 2 کیلو و 900 گرم

ساعت تولد : 8:17 روز یکشنبه




بازدید : 46 مرتبه | موضوع :
29
تاريخ : سه شنبه 16 اسفند 1390 | نویسنده : مامان آرشا

بالاخره انتظار ما هم برای دیدن فرشتمون به پایان رسید و خدا آرشا رو به ما هدیه داد. بعد از 10 روز امروز فرصتی شد تا خاطره زیباترین روز زندگیمو بنویسم :

روز 5شنبه 4 اسفند ماه برای آخرین ویزیت به همراه همسر راهی مطب خانوم دکتر شدیم. کلی چونه میزدم که توروخداااااا نینی مارو فردا به دنیا بیار چون این روزای آخر واقعا سخت بود برام اما دکتر همش میخندیدن و به همسر میگفتن این دختر همش میخواد این بچه رو زود بکشه بیروناااا... بعد از کلی صحبت قرار شد زایمانم روز 1شنبه باشه. نکته جالب این  بود که معنی اسم آرشا یعنی مرد مقددس و قرار هم بود روز 7 اسفند که عدد مقدسی برای ما ایرانی هاست متولد بشه. از اونجایی که این روزای آخر آرشا حرکتاش عجیب غریب شده بود خانوم دکتر مارو فرستادن برای سونوی nst و برای اینکه زیاد معطل نشم مستقیم رفتیم بخش زایمان بیمارستان. وارد طبقه 4 که بخش زایمان شدیم قلبم داشت میاستاد. خیلی ترسیده بودم یه خانوم مامای خیلی مهربون و خوشگلی اومدن و یه نواری به دور شکمم بستن تا نوار قلب آرشا رو بگیریم. اول پرسیدن که چیزی خوردم یا نه که منم گفتم فقط صبحانه اونم ساعت 9 صبح و تا اون موقع که ساعت 12 ظهر بود چیز دیگه ای نخوردم. قرار شد همسرجان تشریف ببرن یه آبمیوه برامون بگیرن که قندم بره بالا تا حرکات آرشا رو راحت ثبت کنیم. باید با هر حرکت آرشا من یه دکمه ای رو فشار میدادم. تا اومدن همسر اینقدر حرکات آرشا زیاد بود که ماما گفت اصلا این فسقلی قند لازم نداره... من اینقدر ایم دکمه رو میزدم که ماما اومد و گفت بی خیال این دکمه شو دستگاه خودش ثبت میکنه اینجور پیش بره دستگاه میسوزه!!! کلی با ماما در مورد زایمان حرف زدم و خیلی بهم دلداری داد و شکر خدا همه چی هم مرتب بود. از اونجا رفتیم برای مشاوره با دکتر قلب آخه چند وقتی بود خیلی تپش قلب داشتم. اونم شکر خدا به خیر گذشت و همه چی نرمال بود.

روز شنبه هم با متخصص بیهوشی قرار داشتیم و اونم راحت انجام شد. شنبه شب انگار ساعت از حرکت ایستاده بود. دلهره عجیبی داشتم. احساس میکردم آرشا تا صبح نمیمونه تو شکمم یا کیسه آب رو پاره میکنه یا درد زایمان میاد سراغم!!! تا صبح شاید 1 ساعت هم نخوابیدم توهم درد زایمان داشتم. ساعت 5:15 صبح بود که همسر هم بیدار شد و نماز خوندیم و وسایلارو جمع کردیم و رفتیم دنبال مامانم و خواهرم. بابا قرار بود نیاد بیمارستان. جلوی در خونشون که رسیدیم دیدم بابا هم طاقت نیاورده و ماشین رو آماده کرده که همشون بیان. ساعت 6 بود که رسیدیم بیمارستان. مادر شوهر و پدرشوهر و خواهرشوهرم هم اومده بودن. بخش زایمان فقط 2 نفر رو راه میدادن که قرار شد مامانا باهام بیان و جناب همسر هم 100 البته. از حولم یادم رفت درست حسابی با بقیه خداحافظی کنم و سریع پریدم تو آسانسور. طبقه 4 که رسیدیم رفتم که آماده بشم و لباسامو تعویض کنم و برم برای عمل. فیلمبردار هم اومده بود و تو اون اوضاع احوال هی فیگور میداد و از من عکس میگرفت! همه کارا انجام شد و ساعت 7:45 دقیقه گفتن برو روی تخت مخصوص بخواب. بعدش فیلمبردار گفت همسرش بیاد و باهاش خداحافظی کنه. وقتی احمد رو دیدم انگار بغض 100 سالم ترکید و حالا گریه نکن کی گریه کن. هر چی احمد میگفت خانومم گریه نکن اما مگه میشد خلاصه با بدبختی اشکامو پاک کردم که مامانم نبینهو وقتی اومدم بیرون که برم اتاق زایمان مامانمو که دیدم دیگه ترکیدم از من بدتر مامانم هی منو میبوسید که مامان توکل به خدا نترس و ....

وارد اتاق زایمان که شدم همه تنم شروع به لرزه کرد اونقدر که دندونام میخورد به هم. دکترم که وارد شد یه کم آرووم گرفتم. بعد از کمی خوش و بش یه ماسکی گذاشتن رو دهنم و بعد از 2 شماره دیگه چیزی ندیدم. بعد از عمل تنها چیزایی که یادمه اینه که یه جایی بودم که یه خانومی میگفت بهار خوبی؟ و من چیزی نمی دیدم. وقتی به هوش اومدم تو اتاق خودم بودم و احمد رو دیدم که هی میگفت پاشو ببین چه پسریه شبیه خودته. و من بعد از اینکه پرسیدم سالمه گفتم سیاه که نیست؟؟؟ کچل که نیست؟؟؟ و مامانم میخندید که نه بابا کلی مو داره بچمون. بعد از چند دقیقه ماما یه فرشته ای رو آورد و گفت پاشو پسرتو ببین وبهش شیر بده...

خدایاااااااااااااا این همون پا کوچولوی منه؟؟؟؟ چه معصومانه منو نگاه میکرد... و زمانی که شروع به شیر خوردن کرد همه دنیا به یکباره از آن من شد

و امروز آرشا رو در آغوش گرفتم و براش مینویسم

 

اینم عکس آرشای من :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




بازدید : 39 مرتبه | موضوع :
28
تاريخ : شنبه 6 اسفند 1390 | نویسنده : مامان آرشا

فرشته کوچولوی من

دیگه چیزی به اومدنت نمونده گلم

فردا یعنی روز 1 شنبه 7 اسفند ماه 1390 قراره که پاهای کوچولوتو بذاری روی زمین و لبان مارو خندان و قلبهایمان رو مملو از شادی و آغوشمون رو گرم کنی قلب

مامانی روز تولد شما 1 روز زودتر شد اونم به خاطر اینکه مامانی تپش قلبش زیاد بود و دیگه خیلی سخت بود براش.

فردا این موقع در آغوشمی پسررررم. بی صبرانه منتظر وروودت هستیم

شما هم حسابی اون تو مشغولی هااااا. روز 5 شنبه آخرین ویزیتمون بود که با بابایی رفته بودیم و خانوم دکتر مارو فرستاد برای گرفتن نوار قلب پسملی. قرار شد بریم بخش زایمان تا معطل نشیم و زودی کارمونو راه بندازن. خانوم ماما پرسیدن که چی خوردم منم گفتم فقط صبحانه اونم ساعت 9 صبح و تا اون موقع یعنی ساعت 12 دیگه چیزی نخوردم. خانوم ماما گفتن که قند خونم الان زیاد بالا نیست و احتمالا پسملی حرکتاش زیاد نیست و بابایی رو فرستادن تا بره برامون یه آب میوه بخره که قندمون بالا بره و شما حسابی جون بگیری. تا بابا جون بیاد ما هم آماده شدیم و دستگاه وصل شد به شیمک مامان. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که ورووجک من مشغول شد و حسابی همه رو شکه کرد. مامانی اینقدر وول وول زدی که خانوم ماما اومدن و گفتن دیگه نمی خواد این دکمه رو هی فشار بدی دستگاه خودش ثبت میکنه!! خنده بیچاره ترسیده بود دستگاه بسوزه استرس

قربون شیطونیات برم که دیگه آخراشه اون تو مانور دادنت گلم. امروز هم انگار داری بار و بندیلتو جمع میکنی چون حسابی مشغولی و دل مامانو هر لحظه یه وری میکشی

حالم یه جوریه... خوشحال؟! نگران ؟! مضطرب؟! ترس؟!

همه اینا با هم...

امااااااااا بی نهایت مشتاق و منتظر دیدن زیباترین هدیه خداوند

خدایا کمکمون کن




بازدید : 45 مرتبه | موضوع :
27
تاريخ : يکشنبه 30 بهمن 1390 | نویسنده : مامان آرشا

پسر عزیز مادر

دیگه چیزی به اومدنت به جمع ما زمینی ها نمونده. قراره که روز 2شنبه 8 اسفند (آخر هفته 39) ، یعنی 8 روز دیگه ، پا کوچولوی من قدماشو بذاره روی زمین و دل همه رو شاد کنه هورا

چند وقتی بود نیومده بودم تا برات بنویسم آخه مامان این روزا خیلی احساس سنگینی و خستگی میکنه و دائما در حال نفس نفس زدنه اوه و از طرفی آرشا خان ماشالله کلی پهلوون شده و حرکتاش هم کمتر نشده و با تکوناش مامانی رو ولو میکنه رو زمین!!!

عزیز دل مادر میدونم که جات تنگه و داری اذیت میشی اما دلبندم یه هفته دیگه هم تحمل کن تا مامان با خیال راحت پسرشو بغل بگیره (مامانی الان که دارم مینویسم شما با زانوت شیمک مامان رو زدی سوراخ کردددددددددی الهی که فدای اون زانوی کوشولوت برررررم من قلب) دارم روزشماری میکنم برای دیدنت و درآغوش کشیدنت. پس تا اون موقع مراقب خودت باش و زیاد شیطونی نکن

خداونداااااااااا این یک هفته رو هم به خوبی و خوشی بگذرون و مراقب عزیزترینم باش... توکلمون فقط به خودته




بازدید : 22 مرتبه | موضوع :
26
تاريخ : شنبه 15 بهمن 1390 | نویسنده : مامان آرشا

قلمبه مامانی بالاخره اتاقت آماده شد هورا البته یه هفته ای میشه که آمادس اما تا جشن بگیریم و من فرصت کنم عکس بگیرم یه کمی طول کشید...

اول از همه از مامان و بابای خودم کلی تشکر میکنم که خیلی زحمت کشیدن و میکشن. بابا جون هر هفته مامانی و قملبه شو میبره دکتر و پایین بیمارستان 1-2 ساعت صبر میکنه تا ما برگردیم البته بابا احمد طفلی خیلی دوست داره خودش مارو ببره اما کارش سخته آخه پسملم

تشکر بعدی و مخصوص از بابا احمد که برای پسملش کادوشو گررررررررررررفت اونم یه وان یکاد خیلی خیلی خوشمله که کسی گل پسرمونو چشم نزنه (الهی)

حالا بریم سر عکسا....

این اسمته که خاله الناز زحمت کشیده برات با کلی عشق درستیده (خاله جوووووووونم دست گلت درد نکنه)

بقیه عکسارو بی زحمت تو ادامه مطلب ببینید...



ادامه مطلب...

بازدید : 271 مرتبه | موضوع :
25
تاريخ : پنجشنبه 29 دی 1390 | نویسنده : مامان آرشا

پسر گلم آرشا

این روزا که دیگه داریم وارد هفته 34 می شیم ماشالله حسابی بزرگ شدی و تو دل مامانی جات تنگ شده... نفس مامان هم چرخیده و الان کله پا منتظره تا وارد زندگی مامان و بابا بشه. الان که دارم برات مینویسم با آرنج کوشولوت شیمک مامان رو سوراخ کرددددددددددددددددینیشخند مامانی یه کم یواش تررررررررررر. میدونم که برای خودتم سخته اما این روزا همه نگرانی مامان اینه که با این حرکات ژانگولری که اون تو میزنی نکنه زودتر دنیا بیای گریه البته من و بابایی بی صبرانه منتظر ورودت هستیم اما دوست داریم سالم و سلامت پا بذاری تو این دنیا عسملم بعلاوه هنوز تخت و کمدتو نیاوردن که اتاقتو بچینیم نگران البته همه چی آمادس مامانی خیلی وقته که تمام خریداتو انجام دادیم اما قرار بود اول این هفته تختو بیارن که انگار تاخیر 10-12 روزه داره و این مامان نگران رو بیشتر نگران میکنه اما قول میدم تا تخت و کمدتو آوردن سریع اتاقتو آماده کنیم و عکساشم بذارم که بعدا ببینی و حالشو ببری اشالله

چند وقته که آرووم آرووم مشغول خونه تکونی عید هستیم تا همه جا رو برای وروود فرشته کوچولومون تمیز کنیم. دیگه چیزی نمونده که اونم اشالله این هفته تموم میشهلبخند

خدایااااااااا تا اینجا خودت فرشته مارو نگهدار بودی از اینجا به بعد هم پسرم رو به خودت میسپرم




بازدید : 33 مرتبه | موضوع :
24
تاريخ : پنجشنبه 22 دی 1390 | نویسنده : مامان آرشا

پسر خوشگلم

دیروز (چهارشنبه 90/10/21) بعد از مدتها رفتیم سونو که ببینیمت. دل تو دلم نبود که یه باره دیگه ببینمیت. ساعت 4 بعداز ظهر وقت داشتیم اما از اونجایی که بابایی دلش میخواست حتما پسرش رو ببینه یه کم دیرتر رسیدیم آخه بابایی نمی تونست زودتر برسه! بعد از کمی معطلی تو سونو گرافی دکتر لاریجانی نوبتمون شدهورا قلبم اینقدر تند میزد که نمی تونستم بایستم... واااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااااا اون لحظه که خانوم دکتر شما رو شروع کرد نشون دادن و توضیح دادن به من و بابایی دیگه رو زمین نبودم فرشته اینقدر خوشحال بودم که هرگز کسی نمیتونه تصور کنه. قربون اون لپات برم مادر که کلی بانمکت کرده... شما هفته 32 هستی و 1800 هم وزنتونه ماشالله... فدای چشمات بشم که دائم اونارو باز و بسته میکردی. مامانی تو اون تاریکی داشتی چیو نگاه میکردی؟؟؟؟ وقتی که پلک میزدی و دست و پاتو تکون میدادی برامون انگار خدا همه بهشتشو یه جا بخشیده به من لبخند راستی بابایی سی دی سونو رو هم برامون گرفت که وقتی بزرگ شدی خودتو تو شیمک مامان ببینی و خدای بزرگ و توانا رو شاکر باشی همیشه قلب

خدایا من خوشبخت ترین زن روی زمینتم. بابت همه چیزایی که دادی و ندادی ازت سپاسگزارم. اینقدر داده هات زیاده که من هرگز حس نکردم چیزی کم دارم تو زندگیم. خدایا امیدوارم همیشه لایق و شکرگزار نعمتهات باشم

پروردگارا ، همسرم که بهترین مرد توی دنیاست و بعد از اون پسرم که شیرین ترین اتفاق زندگی مشترکمونه رو به خودت سپردم .




بازدید : 29 مرتبه | موضوع :
23
تاريخ : يکشنبه 18 دی 1390 | نویسنده : مامان آرشا

کودک شما چگونه تغییر می کند؟

احتمالا اكنون وزن كودك شما حدود 1800 گرم و طول او هم حدود 43.2 سانتي متر است و بيشتر فضاي رحم شما را به خودش اختصاص داده است. ناخنهاي انگشتان پاهاي او درآمده اند و ناخنهاي انگشتان دستهاي او هم رشد كرده اند. برخي از كودكان در اين مرحله موي واقعي هم درآورده اند در حالي كه برخي ديگر تنها موهاي نرمي شبيه به كرك هلو دارند.

شما چگونه تغییر می کنید؟

در حال حاضر حجم خون شما (پلاسماي خون و گلبولهاي قرمز آن) حدود 40 تا 50 درصد بيشتر از زماني شده است كه حامله نبوديد. اين تغيير براي آن است كه نيازهاي شما و كودكتان تامين شود. همچنين اين خون اضافي خونريزي هنگام زايمان را هم جبران خواهد كرد. وزن شما به ميزان نيم كيلوگرم در هفته در حال افزايش است كه نيمي از اين افزايش وزن متعلق به كودك شما مي باشد. با نزديك شدن رحم به ديافراگم و فشار آوردن به آن و افزايش فشار بر روي شكم ممكن است بيشتر از قبل دچار سوزش معده شويد يا گاهي اوقات احساس تنگي نفس كنيد. براي رفع مشكل تنگي نفس غذاي خود را در حجم كمتر و دفعات بيشتر (به جاي سه بار در روز) ميل كنيد و هنگام خوابيدن پاي خود را بالاتر از بدن قرار دهيد. خوردن حجم كمتري از غذا به رفع سوزش معده نيز كمك مي كند.
با رشد كودك شما بواسطه افزايش وزن در ناحيه شكم ، وضعيت ظاهري بدن و همچنين مركز ثقل شما تغيير مي كند. بعلاوه ماهيچه هاي شكمي شما كشيده تر شده، هورمونها موجب سست تر شدن رباطهاي ماهيچه ها مي شوند و حتي ممكن است رحم در حال رشد، بر تعدادي از عصبهاي شما نيز فشار وارد كند. اين موارد ممكن است باعث بروز كمردرد و يا احساس درد در كفل و يا كشاله ران شما شوند. در صورتي كه در پاهاي خود احساس كرختي (بي حسي) و يا خارش مي كنيد به پزشك يا ماماي خود اطلاع دهيد.

قربونت بره مادرت که داری روز به روز بزرگتر میشی و دل مامان و بابا رو کلی بردی... راستی چند روز پیش بابایی از رو شیمک مامان ازت فیلم گرفت و شما هم کلی به باباجون حال دادی و چنان موج مکزیکی زدی که بابا نتونست جلو خودش و بگیره و همش میگفت آفررررررررین پسر پهلوونم. خنده بابایی انگار باورش نمی شد که اینقدر زورت زیاد شده تا شب همش میگفت وای خدا چه حرکتی زد بچم!!! فدای دست و پای کوشولوت بشم خوب به خودت برس که 4شنبه قراره بریم سونو و دوست دارم وزنت خوب باشه ها ماماااااانی قلب




بازدید : 47 مرتبه | موضوع :
22
تاريخ : شنبه 10 دی 1390 | نویسنده : مامان آرشا

خدایاااااا نمی دونم چطور باید بابت اینهمه نعمت و لطفی که داری ازت تشکر کنم. با هر حرکت پسرم تورو نزدیکتر به خودم میبینم و به عظمت و بزرگیت بیشتر پی میبرم. با همه سختیهایی که دارم اما از خوشحالی شاید روزی 1000 بار میگم  " پروردگارا شکرت "

و اما برسیم به این شازده پسر بلااااااااااا

الهی که مامان فدای اون دست و پای کوشولوت بره که وقتی تکون میخوری یه استخون کوشولو معلوم میشه و دل مامانی پر میکشه به آسموناااا... هر بار که پای نازتو حس میکنم کلی میخندم و به بابایی میگم عاااااااااااااشق این استخونشم قلب

این چند روزه نمی دونم چی شده و چقدر بزرگ شدی که مامانی یهو سنگین شده و سخت جابجا میشه. زورت هم که ماشالله زیاد شده و با هر لگدت دیگه منو از خواب بیدار میکنی... تا به سمت راست برمیگردم که بخوابم محکم لگد میزنی تا دوباره برگردم به سمت چپ!!!  خداااااااااا برسون اون روزی رو که عزیزترینمو در آغوش بگیرم

بهترین خبر هم اینه که چند وقته که اسمت تصویب شد و همه دیگه پسرمو با اسم صدا میکنن. قرار بود از بین اسامی زیر یکی رو انتخاب کنیم:

آرشام : جوانمرد و نیرومند

رایان : رهبر و راهنما

آرشا : مقدس و تقدیس شده

و بعد از کلی مذاکرات اسمتو گذاشتیم " آرشا"

امیدوارم که نامدار باشی پسرکم




بازدید : 43 مرتبه | موضوع :
21
تاريخ : دوشنبه 5 دی 1390 | نویسنده : مامان آرشا

پسمل قند عسلم

دیگه وسطای هفته 30 هستیم عزیز دلم. کم کم داریم تو سرازیری میافتیم و برای دیدنت هر روز بابایی روزشماری میکنه! ماچ وای که نیومده چقدر خاطرخواه داره این ورووجک من. خاله الناز که هر روز کلی ماچت میکنه و قربون صدقت میره. بابا احمد که وقتی خودتو قلمبه میکنی تو دل مامان دلش ضعف میره و کلی نازت میکنه تا آرووم بشی و دقیقا این جمله هر روزشه که " کی بشه دنیا بیاد" . اما مامانم شما اصلااااااااا عجله نکن و همون سر وقت بیا. مامان بابایی که هر وقت حرف می افته که چه شکلی میشی بلند میگه از همه خوشگل تر میشه اصلا امکان نداره که بچم خوشمل نباشه... بین خودمون باشه مامانی هم کلی ذوق میکنه زبان

مادرجون و پدر جون خودم هم که نگو و نپرس... روز جمعه فشارم یهو افتاد و چشام سیاهی رفت اگه بدونی مادرجون و پدرجون چه حالی شدن. طفلی پدرجون اینقدر ترسیده بود که نگو تازه ناهار هم برامون آوردن یه قرمه سبزی خیلی خوشمزه خوشمزه

مامانم فکر کنم دیگه داره جات اون تو تنگ میشه آخه ورجه وورجه هات کمتر شده اما زورت زیادتر قلب دیگه تند تند لگد نمیزنی اما دائما خودتو فشار میدی به شیمک مامان... وقتی دستمو میزارم رو دلم گاهی استخوناتو حس میکنم. الهی که قربون اون استخونای کوشولوووووووووووووووت بشم نفسم قلب

خدایااااااااااا حس مادر شدنو به همه بچشون که شیرین ترین حس دنیاست

خدایااااااااااا پسرمو دست خودت سپردم خودت نگهدارش باش




بازدید : 64 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد