فرشته کوچولوی ما
تاريخ : شنبه 11 آذر 1391 | نویسنده : مامان آرشا

خدایا مستجاب کن دعای مادری را که هیچ آرزویی جز خوشبختی و هیچ هدیه ای جز عشق و محبت برای فرزندش ندارد ♥




بازدید : مرتبه | موضوع :
94
تاريخ : شنبه 17 خرداد 1393 | نویسنده : مامان آرشا

عشقم،

خیلی خوشحالم که توی این روزای گرم و تابستونی! دیگه پاهای خوشگلت پوشک نیست و خیالم راحته که نمیسوزی. خیلی خونده بودم که بچه ها بعد از پوشک گیری ممکنه گاهی یادشون بره که بگن و ... وای وای وای... ولی نمیدونم خدا چقدر منو دوست داره که تورو به من داده آخه سر این موضوع هم اصلااااااا اذیت نشدم و بعدش هم اصلاااااا اصلااااا خودتو کثیف نکردی حتی الان راحت میگی که شماره 1 داری یا شماره 2!!!

تمام روز رو یا داریم توپ بازی میکنیم، یا داریم کشتی و برج میسازیم، یا دوچرخه سواری، یا پارک، یا خونه مامانی یا...

حالا خودت بگو من کی بیام دوخط برات بنویسم؟؟؟ وقتی هم که ظهرا میخوابی قبل از تو من خوابم!!! با بوسهای شیرینت بیدار میشم!

خودمم ترجیح میدم اولویت اولم بازی با همدیگه باشه و نوشتن باشه برای وقت اضافه که کم گیر میاد!

اشاله پست بعدی با کلی عکس...




بازدید : 235 مرتبه | موضوع :
93
تاريخ : دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان آرشا

عشق من،

مرد شدی مامان... پوشک رو گذاشتیم کنار و راحت شدیمممممم. راستش وقتی میخواستم شروع کنم خیلی نگران بودم مخصوصا اینکه همه دوستام میگفتن سخته و کمی پروسه طولانی هستش اما خیلییییییییییییییی راحت و خوب بود! برعکس تصور اولیه من از روز چهارم همه چی تموم شد! دو روز اول که انگار نه انگار! دائما بهت گوشزد میکردم اما وقتی کارت تموم میشد همون جا صبر میکردی و میگفتی عوضت کنم! بعدش تصمیم گرفتم دیگه هیچی پات نکنم ولی از اونجایی که خیلی باحیاست بچم! قبول نمیکردی و دائما میگفتی مامان شورت بپوشون. بنابراین فقط شورت پات کردم و وقتی جیش میکردی خیلییییی بدت می اومد. این بود که درست از روز چهارم اصلاااااااااا خودتو کثیف نکردی. الان یک هفته میشه و شکر خدا همه چی خوب بوده!

جدیدا خیلیییییی بامزه و بزرگونه حرف میزنی مثلا

میخوابی وقتی بیدار شدی میگی مامان خوب خوابیدم خسگیلیم(خستگیم) رفت!

یا میگی من میخوام چی کاره بشم؟ بعد میگی دختر(دکتر!!!) وقتی میگم چه دکتری؟ میگی دختر بچه ها!!!

خلاصه که همه زندگیم عاشقتممممم




بازدید : 288 مرتبه | موضوع :
92
تاريخ : سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان آرشا

قربونت برمممم که کمک مامان میکنی و ظرف میشوری

اینم کوچمون که خیلییییییییی سرسبز شده




بازدید : 424 مرتبه | موضوع :
91
تاريخ : دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان آرشا

دیروز انگار دوباره متولد شدم اونقدر شاد بودم که انگار داشتم تو آسمونا پرواز میکردم. بعدازظهر با بابا رفتین بیرون و وقتی برگشتید گل و هدیه برام گرفته بودید و بابا توی راه کلی بهت حرف یاد داده بود و وقتی بوسیدمت و تشکر کردم با همون زبون شیرینت گفتی: "مامان روزت مبارک"

روز همه مامانای مهربون مبارک باشه اشاله همیشه سایشون بالای سرمون باشه

قربونت برم که همین یه جملت بهترین هدیه ها بود برام دلبندم. دست شما و بابا درد نکنه که به یادم بودین.

و اما این روزهای ما...

مهمترین خبر اینکه از امروز پروژه از پوشک گرفتن گل پسر استارت خورد. خودت که میگی آقا شدم!!! دیگه پوشک ندارم!! امیدوارم که خیلی طول نکشه تا راحت این مرحله هم تموم بشه اشاله

این روزا صبح ها میریم پارک بعدش میاییم خونه و ناهار میخوریم و یه چرتی میزنیم و وقتی بیدار شدیم کلی بازی میکنیم و شامو با هم آماده میکنیم و ظرف میشوریم و ....

یه تجربه خوب که من با آرشا دارم اینه که توی همه کارا بچه ها رو شرکت بدین خیلی تاثیر داره. من خیلی از بچه ها رو دیدم که میگن اینو نمیخورم اونو دوست ندارم یا از توی غذا بعضی چیزارو جدا میکنن و نمیخورن. این تجربه منه اگه بچتون بدغذاس امتحان کنین. ما زمان غذا درست کردن با هم همکاری میکنیم مثلا پیازو میارم و میدم آرشا پوست روشو بگیره و من خوردش میکنم یا مثلا حبوبات غذا رو میدم اون بریزه توی غذا. اینجوری وقتی غذا میخوره تموم این مواد رو میبینه و ذوق میکنه و همه رو با لذت میخوره. مثلا میگه مامااااااااااااانی لوبیا ایناهااااااش دیگه پخته نرم شده بعدم زودی میذاره دهنش!!!

توی ظرف شستن کمک میکنه و یا کفیشون میکنه یا آبکشی میکنه البته خیلی کثیف کاری داره ولی به انرژی ای که بهش میده و سرحالش میکنه می ارزه. قبلا زیاد برای صبحانه میل نداشت الان چند وقته که وقتی بیدار میشه میارمش کنار سینک و اول چندتا استکان میشوریم و یه دستی به آب میزنه و حسابی سرحال میشه طوری که خودش میگه بریم صبحونه بخوریم...

خداجونم شکرت...خداجونم شکرت...خداجونم شکرت




بازدید : 252 مرتبه | موضوع :
90
تاريخ : يکشنبه 17 فروردين 1393 | نویسنده : مامان آرشا

قند عسلم،

دومین عید رو در کنار هم تجربه کردیم و خدا رو یه بار دیگه بابت نعمتاش و وجود فرشته ای چون تو شکر کردیم.

آخرای سال خیلیییییییییی برامون شلوغ بود و تا روز سال تحویل من دائما داشتم میدویم. درست یک هفته مونده به سال جدید، داشتم از کنار در حموم رد میشدم که یهو تالاپی آب چکید روی سرم! بالا رو که نگاه کردم دیدم ای وای من سقف سوراخ شده... دو سه روزی درگیرش بودیم و البته هنوز ظاهرش درست نشده!!! و با چسب مثلا استتارش کردیم تا کاملا خشک بشه و بیان درستش کنن. تو این گیر و دار خرید عیدمون مونده بود! خونه تکونی مونده بود!

روز 5شنبه بود و قرار بود صبح بریم برای خریدن گل و سنبل و ماهی که سفرمون تکمیل بشه ولی وقتی از خواب بیدار شدی دیدیم تب داری!!!! همه دنیا روی سرم خراب شد. روز آخر سال و مریضی و ... خدایا دکتر از کجا پیدا کنیم؟!!! با بابا لباس تنت کردیم و رفتیم درمانگاه سر خیابونمون که یه دکتر عمومی هم بیشتر نداشت. شکر خدا بسیار دکتر دلسوز و مهربونی بود و با دقت معاینه کرد و گفت که بله گل پسر عفونت کرده گلوش...

قرار بود روز دوم فروردین بریم سمت شمال که با این وضعیت عملا غیرممکن بود. هیچ جایی هم برای عید دیدنی نرفتیم چون اصلا حوصله نداشتی و سرفه های وحشتناکی میکردی. بعد از دو روز دیدیم که هیچ تغییری نکردی و سرفه ها بدتر شده. دوباره رفتیم درمانگاه که شکر خدا همون دکتر بود و داروها رو عوض کرد و توصیه کرد که زیاد عجله نکنیم چون این بیماریها زمان میبره تا کاملا درمان بشن

با چه مکافاتی دارو بهت میدادیم بماند... روز 4 شنبه که احساس کردیم کمی بهتری با هر دوتا مامانی و بابایی ها راه افتادیم سمت شمال

چقدر ذوق میزدی تو راه و با همشون دائما بای بای میکردی. اصلا هم توی راه اذیت نشدی تا رسیدیم به ویلای بابایی اطراف نوشهر... هوا عاااااااااالی بود و همه جا پر گل و سبزه و از همه مهمتر دور و برت یه عالمه آدم که گوش به فرمان اوامر شما بودن! ما هم جرات نداشتیم که بگیم بالای چشم شما ابرویی هم هست!

تا 3 شنبه شمال بودیم و شکر خدا همون جا کاملا سرماخوردگیت برطرف شد و بی نهایت به هممون خوش گذشت. بعد هم به همراه همدیگه برگشتیم به سمت تهران. هنوز هیچ جایی برای عیددیدنی نرفتیم! ولی از آخر هفته مهمونی ها شروع میشن

این هم داستان تعطیلات عید 93

خدایا کمک کن که هیچ مادری درد مریضی بچشو به جون نکشه و به چشم نبینه. خدایا حتی برای دشمنم هم مریضی نخواه که سخته خیلی سخته. خدایا همه مریضارو شفا بده... الهی آمین




بازدید : 266 مرتبه | موضوع :
89
تاريخ : سه شنبه 13 اسفند 1392 | نویسنده : مامان آرشا

عشق کوچولوی مامان،

تولدت جمعه به خوبی و شادی برگزار شد و به هممون مخصوصا شما حسابی خوش گذشت. البته یه جشن کاملا مختصر و خانوادگی بود و زیاد شلوغ پلوغ نبود. برعکس پارسال که کمی اذیت و خسته شدی امسال خیلییییییییی کیف کردی مخصوصا با دیدن کادوها که اینقدر ذوق زده شده بودی که همه رو به وجد آورده بودی. زمان فوت کردن کیک هم خیلی بامزه بود کارات! با همه موقع عکس گرفتن یه سری شمع فوت کردی. از روشن کردن فشفشه هم که نگوووووووووو

چندتا از عکساشو برات میذارم:

کارت تولدت خوشگلم

کاپ کیکها

بیسکویتها

میز تنقلات که البته نصفشو از دست وروجک جمع کردیم!

ریسه

ریسه عکسا

کیک تولدت که هواپیما نشد!!! در عوض شد شکل گیگیل، عروسک مورد علاقت که جونت بهش بستس!!!

 

قربونت برممممممممم اشاله تولد 120 سالگیت...

 

 




بازدید : 348 مرتبه | موضوع :
88
تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند 1392 | نویسنده : مامان آرشا

بیمارستان تهران کلینیک

دکتر فروغ شادانلو

تاریخ 1390/12/7

ساعت8:17

 

خدا لطفشو به معنای واقعی بر ما تموم کرد و فرشته آسمونی ما زمینی شد. الان دوسال از اومدنش میگذره و ما روز به روز عاشقانه تر زندگی میکنیم.

قشنگترینم، تولدت دو سالگیت مبارک باشه. امیدوارم همیشه سالم باشی و لبت خندوووون

جمعه هم جشن تولدتو میگیریم و میام کلی برات عکس میذارم.




بازدید : 264 مرتبه | موضوع :
87
تاريخ : چهارشنبه 25 دی 1392 | نویسنده : مامان آرشا

عشق مامان،

میدونم خیلی وقته که ننوشتم، یعنی نمیرسم که بنویسم!

اینر روزا خیلی برامون سخت و تلخ بود. پدر(بابابزرگ بابا) به رحمت خدا رفتن و به شدت همه ناراحتیم. من آدم خوب کم ندیدم مامان جون ولی فرشته زیاد ندیدم... این مرد واقعاااااا یه فرشته بود با اینکه چند بار بیشتر ندیده بودمشون و اونها تو اهواز زندگی میکردن اما از شنیدن خبر فوتشون بدجور ناراحت شدیم. بابا خیلییییییییییی ناراحت بود و 3-4 روز برای مراسم رفت اهواز و ما دوباره تنها شدیم! البته به لطف شیرین کاری های شما خیلی هم اذیت نمیشیم. .قتی ازت پرسیدم بابا کو؟ گفتی بابا نیست!!! بابا همش نیست!!!

الهی بمیرم براااااااااات که بابا رو کم میبینی اما خوشحالم که بابا وقتی هست از هیچی برات کم نمیذاره قلب

درست همون روزی که پدر فوت شدن مامانی و بابایی هم داشتن میرفتن مکه!!!!!!!! الهی بمیرممممممم برای مامان منصوره که با چشم پراشک و دل خون فرستادیمش مکه... اینقدر همه گفتن که راضی شد بره امیدوارم خدا دلشو آرووم کنه و روح پدرو شاد کنه

بلبل مامان،

در عرض این چند ماه خیلییییی حرف زدنت پیشرفت داشته اونقدری که هر کس میبینه تعجب میکنه!!! هنوز 22 ماهته ولی همه چی میگی و کلی شعر حفظی

یه توپ دارم قلقلیه...

شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره...

آهویی دارم خوشگله...

شعرای بن بست و فرشته و یادگاری از سیاوش قمیشی!!!!!!!!!!!

شعرای میوه های گلابی و توت فرنگی و انار

خلاصه که تو حرف میزنی و ما فقط میخندیممممممم به شیرین زبونیات مخصوصااااااااااااااا شب! انگار موقع خواب فکت گرم میشه و ول کن معامله نیستی!!! یه ریز هر چی بلدی پشت هم میگی تا بیهوش بشی! منم کاری به کارت ندارم و تو دلم همش میخندم.

پروژه بعدی از پوشک گرفتنته که فعلا دارم تحقیق میکنم ولی فکر کنم حالا زوده. البته یه پیشرفتی داشتی که بلافاصله بعد از جیش یا شماره 2 معروف!!! اعلام میکنی که ماماااااااااااان بدو بدوووووووووو دستشویی کردم!!!! این ادبت منو کشته قربونت برمممممممم

اینم چندتا عکس:

کار هر روز ما قایم موشک بین این تشک مبلاس! تقریبا روزی 100 بار باید صافشون کنم!

اینم کیک مامان پز برای 22 ماهگی آرشا ملوسک من. البته عروسکها به انتخاب خود شازده پسر بوده!

!این جورابها رو آرشا خودش تو مغازه انتخاب کرده(که من اصلاااااااا خوشم نمیاد ازشون :((( ) و عمرااااااا بذاره از پاش دربیارین!

 




بازدید : 296 مرتبه | موضوع :
86
تاريخ : يکشنبه 3 آذر 1392 | نویسنده : مامان آرشا

خیلی وقته که نتونستم آپ کنم نه که نخواماااا نشد... یه کم شرایط بد و سختی بود که نمیخوام اینجا بگم و جو رو ناراحت کنم اما حالا برگشتیممممم با کلی انرژی ++++++++++++++

عشق من،

چقدر زود داری بزرگ میشی!!! چیزی نمونده به 2 سالگیت! الهی دورت بگردم که آقا شدی... من که بهت میگم طوطی!! که تو هم بعدش خیلی بامزه میگی دوطی!! آخه الان هر چی میگیم تکرار میکنی اینقده بامزسسسسسسسسسسسس مخصوصا قسمت افعال! که معلوم نیست چندم شخصه! مثلا:

پاشو میشه پاشوام!!!

افتادم میشه افتادی!!!

بریم میشه رفت!!!

هههههههههههههههه خیلی کیف میده این غلط غلوط حرف زدنات... همین باعث شده که این روزا همش بخندیم از دستت خودتم کلی حال میکنی فکر میکنی خیلی بامزه شدی و هی دوباره اون حرف غلط رو تکرار میکنی!

پست بعدی با کلی عکس میام عشقمممم




بازدید : 333 مرتبه | موضوع :
85
تاريخ : دوشنبه 6 آبان 1392 | نویسنده : مامان آرشا

عشق مامان،

این روزا اینقدر شیرین زبون شدی که حد نداره! دیگه تقریبا هر چی بگیم میتونی تکرار کنی!

اسمت چیه؟

-آشا(ر آرشا رو نمیگی!)

چند تا انگشت داری؟

_10 تا

از یک تا 10 بلدی بشمری

مامانی بابایی ممو عمه نانا(خاله الناز) دایی مامان بابا

عاشق موز و سیب هستی تا میگیم میوه بلند میگی سیبببببببب بعدشم موز!

البته جملات رو فقط در حد 2 کلمه ای میگی که به قول دکترت تا همین جاشم از خیلیا جلوتری!

پیانو رو خیلی خوب میزنی و دیگه داری نت هارو یاد میگیری!

اینقدر قشنگ صدادار بوس میکنی که دیوونه میشم. تا میشینم از پشت بغلم میکنی و یه ماچ صداداره محکمممم و منم میرم یه سر بهشت و برمیگردم!

خلاصه بگم تمام تلاشمو میکنم تا قدر این روزا رو بدونم

دوست داریم قشنگم




بازدید : 279 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد